ماجرای پدر و پسری که با هم شهید شدند

پسر در کنار پدر

هنوز یک هفته از شهادت حاج ذکی نگذشته بود و رفت و آمد مردم ادامه داشت. بعد از چند تماس با تعاونی سپاه، نشانی محمد رضا را گرفتم و بعد از ظهر هفتم آبان ماه 1362 عازم تهران شدیم. در بیمارستان کنار تختش که رسیدیم، صدایش زدیم. به آرامی چشمان خون گرفته را باز کرد. نگاهی به ما انداخت و با صدای ضعیفی حال ما را پرسید. پدرش را که در جمع ما ندید گفت : چرا پدر نیامده ؟
یکی گفت : هنوز جبهه است.
از حال مادرش پرسید و جواب دادیم : در اردبیل منتظر بازگشت توست .
از ما آب خواست و گفتند به دستور پزشک قدغن است .

فردا رئیس بیمارستان گفت : متاسفانه نود درصد قطع امید کرده ایم. تنها امید مان خداست. بعد از عمل می توان ده درصد امید داشت.

پشت در اتاق عمل به انتظار نشستیم. لحظاتی بعد برانکارد محمد رضا را بیرون آوردند. پرستاری گفت : عمل با موفقیت کامل انجام گرفته و حالش رضایت بخش است.
 
با خوشحالی چند کلمه ای با محمد رضا حرف زدیم و او را ترک کردیم. پس فردا صبح خبر رسید او را به بخش «آی سی یو» ی بیمارستان شهید «مصطفی خمینی» انتقال داده اند. زود خودمان را به آنجا رساندیم. منتظر ماندیم تا این که یکدفعه در باز شد و پرستار گفت: وضع مجروح خیلی وخیم است در صورتی که مادرش حضور دارد بیاید پیشش.

جواب پرستار بغض هایی بود که در راهروی بیمارستان ترکید. بالاخره کسی توانست بگوید: مادرش به خاطر شهادت همسرش عزادار است و منتظر بازگشت پسرش.

جنازه را به اردبیل برگرداندیم و همان روز ساعت سه بعد از ظهر به بهشت فاطمه رفتیم. بعد از غسل و کفن ، مادرش بر بالین محمد رضا آمد . لب و پیشانی محمد رضا را بوسید . خواهرهایش هم با تنها برادرشان وداع کردند.

جنازه را جهت تشیع به مسجد میرزا علی اکبر اردبیل آوردیم. مردم در مصلی و اطراف آن به همدیگر می گفتند: این شهید فرزند همان پدر شهیدی است که یک هفته پیش تشییع شد؛ خدا رحمت شان کند چه پدر و پسری !

روحشان شاد

/ 0 نظر / 10 بازدید